خواستگاری اشتباهی

خرید بک لینک

<a href='/last-search/?q=خواستگاری'>خواستگاری</a> <a href='/last-search/?q=اشتباهی'>اشتباهی</a>، کافه خالی

وقتی به نزدیکی کافه رسید گر چه نگران بود نکند دیرتر از میترا رسیده و آداب مردانگی را رعایت نکرده باشد ولی همه این ها باعث نشد که دقت همیشگی خود در چفت و بست کردن ماشین را کنار بگذارد و بعد از پارک کردن ماشین، با حوصله قفل فرمان را کار گذاشت و یک دور کامل بسته بودن تمامی درها را چک کرد. کافه را تا حالا ندیده بود و نمی شناخت گر چه تعریفش را از دوستانش شنیده بود. وارد که شد جوانک گنده هیکلی از پشت میز جلوی در بلند شد و خوشامد گفت. در جواب به نشانه احترام سری تکان داد.

وقتی به میز کنار پنجره (که رفقا گفته بودند بهترین میز کافه است) نظری انداخت هم خوشحال شد و هم کمی کلافه چون دید دختری غیر از میترا پشت میز نشسته و دارد خیابان را از پشت پنجره برانداز می کند. برای یک لحظه متوجه لبخند کمرنگ و زیبایی شد که بر لب دختر نقش بسته بود که صدای جوانک او را به خود آورد. همان جا به جوانک گفت که میز کنار پنجره را از قبل رزرو کرده و او بعد از چندین ثانیه ور رفتن به دفتر ثبت رزرو متوجه حواس پرتی خود شد و با لحنی معذرت خواهانه و مردد پرسید «مطمئن هستید که می خواهید دخترخانم را از پشت میز بلند کنم؟ جای دیگری مد نظر شما نیست؟» وقتی این را شنید کمی عذاب وجدان پیدا کرد. دختر را دوباره نگاه کرد. گر چه ظاهر ساده ای داشت ولی معلوم بود که سعی کرده بهترین لباس خود را بپوشد و حتما قراری داشت که برایش خیلی مهم بود. در دوراهی دلرحمی و سنگدلی، دومی را انتخاب کرد و از جوانک خواست که میز را برایش خالی کند. جوانک به میز نزدیک شد و به آرامی چیزی به دختر گفت و دختر با شنیدن آن لبخند مظلومانه ای زد و کیف کوچکش را برداشت و میزی دورتر را برای نشستن انتخاب کرد.

پشت میز که نشست نگاهی به ساعتش انداخت. ده دقیقه ای از قرارشان گذشته بود ولی هنوز خبری از میترا نبود. فکر کرد اگر تماس بگیرد ممکن است در حال رانندگی باشد و حواسش را پرت کند. از پنجره به بیرون خیره مانده بود که صدای سلام کردن میترا را شنید. بلند شد و با علاقه به او صندلی روبرو را برای نشستن تعارف کرد. میترا با بی علاقگی و حواس پرتی نشست و شروع به برانداز کردن منوی کافه کرد.... در همین لحظات متوجه شد در میز دورتر، پسر جوان ژولیده ای که با بی قیدی و بی تفاوتی لباس پوشیده و یک کوله پشتی لپ تاپ روی دوشش و ساعت مچی گران قیمت به دست داشت طوری که انگار از گذرندان زمان در آن جا کلافه است مقابل دختر نشسته است.

با حرارت شروع به توضیح اتفاقات اخیر برای میترا کرد و ناگهان میترا پرسید «نظرت در مورد من چیست؟». کمی فکر کرد و با لبخندی پاسخ داد «تو دختری محجوب، مهربان و خانواده دوست هستی» و بعد میترا هم که لبخند بی رمقی روی لبش نشسته بود گفت «ممنون. ولی من هم می خواهم نظر خود را در مورد تو بگویم. به نظر من ما دو نفر تفاوت سطح انرژی و فعالیت داریم. من در تمام طول روز یک دقیقه هم وقت خالی ندارم. به نظرم بهتر است ادامه ندهیم». بعد از این که این را گفت خداحافظی کرد و از جایش بلند شد و رفت. همان طور که داشت رفتن میترا را تماشا می گرد به نظرش آمد چه طور ممکن است که میترایی که یک شغل پارت تایم دارد و تمام روز سرگرم انجام تفریحات مورد علاقه اش با دوستانش است یک دقیقه هم وقت خالی ندارد و او که تمام 24 ساعت شبانه روزش را وقف کاری کرده که مستقیما با زندگی مردم و مشکلاتشان در ارتباط است و با این وجود باز هم سعی می کند با خانواده باشد و از آن ها غافل نباشد سطح انرژی و فعالیت پایین تری داشته باشد.

به میز دورتر نگاه کرد و دید که پسر جوان ژولیده هم بلند شده تا برود و دخترک را تنها بگذارد. وقتی لحظاتی بعد از خروج او، دخترک نیز از جایش بلند شد که برود، بی اختیار به سمت او رفت و پرسید «هنوز هم دوست دارید از میز کنار پنجره خیابان را ببینید؟»

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۳ ساعت 19:3 توسط مهدی  | 

خدایی که مهربانترین مهربانان است......

ما را در سایت خدایی که مهربانترین مهربانان است... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 15 تاريخ: سه شنبه 23 مرداد 1403 ساعت: 16:19

صفحه بندی